خرید بک لینک
نشسته ام اینجا. رساله ای دارد پرینت می شود. هوای بیرون سرد است. همه جای ایران برف آمده است، اما اینجا ذراتی بین برف و باران و همراه با موسیقی... شکم نهنگ همین جاست. همین لحظه است. لحظه ای به اینستاگرام سر می زنم. خبری بگیرم از خانه ی دوست. می بینم که پرواز یکی از داوران کنسل شده است. حواسم نیست که کامنت بلاکم. کامنت می دهم. نمی رود. در همین لحظه کامنت دخترک ثبت می شود! اماk از این همزمانی... سلن دیون می خواند. دنیا آرام است و من آرام تر. به ایجاد رشته ی جدید دانشگاهی فکر می کنم. به دوستی که در مشهد است و باز معاشرت از راه دور! و همین خوب است. بی توقع بودن. مطمئن بودن.

برچسب: نویسنده: آدرین احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 20:35

امروز روز خوبی بود. نه خوبِ عجیب و غریب. خوبِ خوب. ساعت حدود ده تازه موفق شدم به پیامکی پاسخ بدهم اما روز خوبی بود. کمی با دانشجویی از کار آتی مان حرف زدم و به این دلیل ناگزیر شدم به مسیری که تا رسیدن به این نقطه طی کرده ام، اشاره کنم. ساخت فلان دستگاه، خرید فلان تجهیزات ووو. اینها یعنی همه ی این سالها تلاش کرده ایم، حتی جان کرده ایم، سعی کرده ایم مدیریت بحران کنیم، از هر نوع اعم از اقتصادی و غیر اقتصادی اما موفق بوده ایم. شواهدش هم موجود است. بعد تر جلسه ای با رییس مرکز کامپیوتر دانشگاه داشتیم. همین که بدانی در دانشگاهی هستی که بودجه میلیاری صرف خرید ابرر

برچسب: نویسنده: آدرین احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 20:35

این روزها فقط به اردیبهشت فکر می کنم. به کار. به کارآفرینی. خودم را از همه ی ترس ها خالی کرده ام. هیچ چیز فرق نکرده است، هیچ چیز، اما آرامم. می دانم که در دنیا آرامش برای من از هر چیز مهم تر است. سعی می کنم زندگی کنم و کار و نترسم. اصلا به موضوعات ترسناک فکر نکنم. این ذهن با انسان چه ها که نمی کند. گاهی تو را ته چاه می اندازد، یوسف هم که نیستیم بتوانیم بیرون بیاییم و باقی ماجرا! خدای اردیبهشت - بزنم به تخته- هوایم را دارد. گاهی هیچ اتفاق بخصوصی نمی افتد اما صد و هشتاد درجه چرخش در احوال آدم پیش می آید. روز معلم هم گذشت. بد هم نبود. بماند که دانشگاه و سیستم اداری اش

برچسب: نویسنده: آدرین احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 20:35

سالهاست فکر می کنم روز تولد غمگین ترین روزهاست. بعد فکر می کنم اصلا برای همین جشن می گیریم تا حواس مان نباشد به این غمگینی. در دو سه سال گذشته، غمگینی ام کمتر بود و حالا خیلی خیلی بیشتر است. فکر می کنم یکباره بزنم زیر گریه. جوری که همه جا بخورند، می دانم پنهان کردن بغض افاقه نخواهد کرد. فکر می کنم از یک هفته زودتر بنویسم تا سبک بشوم، شاید اینجا بنویسم. نمی دانم. شاید بنویسم از زندگی که تقریبا دیگر در هیچ فصلی افاقه نمی کند، آنقدر که فکر می کنم شاید بروم آن ور تا قدری افاقه کند. هیچ وقت به این پوچی نبوده ام. خوب می دانم...

برچسب: نویسنده: آدرین احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 20:35

عجیب است که دوست دارم از یکی از حسرت های زندگی ام بنویسم، دیگری! این دیگری هیچ معنی یا نسبت خاصی ندارد. این دیگری فقط کسی است که می تواند در انجام کارهایی، شاید به ظاهر ساده، کمک کند! وقتی به اطرافم نگاه می کنم و می بینم آدم های زیادی در هر سنی، از کودکی تا میانسالی و بزرگسالی، افرادی را دارند که دیگری محسوب می شوند، غبطه می خورم! حالا این کار می تواند پر کردن یک فرم ساده یا رزرو یک بلیط باشد تا مسایل کلان تر. من دفتر رنگی رنگی کارهایم ندارم، کارهای تخصصی را هم نمی خواهم به هیچ فرد دیگری واگذار کنم، منظورم دقیقا امور کوچک شخصی است؛ حتی در این حد که دو هفته

برچسب: نویسنده: آدرین احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 20:35

صفحه بندی